الفيض الكاشاني

76

عرفان مثنوى ( فارسى )

چشمهء آن آب رحمت ، مؤمن است * آب حيوان روح پاك محسن است بس گريزان است نفس تو از او * زانكه تو از آتشى و او ز آب جو ز آب آتش زان گريزان مىشود * كآتشش از آب ويران مىشود حس تو و فكر تو از آتش است * حس شيخ و فكر او نور خوش است آب نور او چو بر آتش چكد * چك‌چك از آتش برآيد برجهد چون كند چك‌چك بگويش مرگ و درد * تا شود اين دوزخ نفس تو سرد تا نسوزد او گلستان تو را * تا نسوزد عدل و احسان تو را بعد از آن چيزى كه كارى ، بردهد * لاله و نسرين و سيب تر دهد باز پهنا مىروم از راه راست * بازگرد اى خواجه راه ما كجاست اندر آن تقرير بوديم اى حسود * كه خرت لنگست و منزل دور و زود سال بىگه گشت و وقت گشت نى * جز سيه‌رويى و فعل زشت نى هين مگو فردا كه فرداها گذشت كرم ، در بيخ درخت تن فتاد * بايدش بركند و بر آتش نهاد هين مگو فردا كه فرداها گذشت * يا به كلّى نگذرد ايّام گشت هين و هين اى راه رو بىگاه شد * آفتاب عمر سوى چاه شد اين دو روزك را كه روزت هست زود * پيرافشانى بكن از راه جود اين قدر تخمى كه ماندستت بباز * تا برويد زين دو دم عمر دراز تا نمرده است اين چراغ باگهر * هين فتيلش ساز و روغن زودتر